تبلیغات
fun123 - داستان کوتاه :



 فروش بهشت


در قرون وسطی , کشیشان بهشت را به مردم می فروختندو مردم نادان هم با پرداخت

هر مقدارپولی قسمتی از بهشت را از آن خود میکردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم

رنج میبرد , دست به هر عملی زد نتوانیت مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد , تا این که

فکری به سرش زد.

به کلیسا رفت و به مسئول فروش بهشت گفت : قیمت جهنم چقدر است؟

کشیش تعجب کرد و گفت : جهنم؟!

مرد دانا گفت :بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت : 3سکه.

مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت : لطفا سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت :سند جهنم.

مرد با خوشحالی آن راگرفت از کلیسا خارج شد.

سپس به میدان اصلی شهر رفت و فریاد زد :من تمام جهنم راخریدم , این هم سند آن است.

دیگر لازم نیست بهشت رابخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمیدم !!

 
نایت اسکین

 

داستان :الو....الو...... :


 

الو...... الو....... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

 

مگه اونجا خونه ی خدانیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

 

یهو یه صدای مهربون! ..مثل این که صدای یه فرشتس :بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟باهاش قرار داشتم.... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .

 

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خدا کاردارم .....

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

 

صدای بغش آلودس آهسته گفت : یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟؟

فرشته یاکت بود.

 

بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره , مگه کسی میتونه تورو دوست

نداشته باشه؟

 

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید

و با همان بغض گفت:اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما.....

 

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ; صدایی شنید

 

:بگو عزیزم , بگو . هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو......

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بیند گریه کرد و گفت :

 


خداجون , خدای مهربون , خدای قشنگم , میخواستم بهت بگم تو را خدا , نذار بزرگ شم

تو رو خدا.....

 

:چرا؟این مخالف تقدیره . چرا دوس نداری بزرگ بشی ؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم , قد مامانم , ده تا دوستت دارم.

 

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم ؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

 

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک فرمود

:آدم , محبوب ترین مخلوق من .. , چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب , من رو از خودم طلب میکردندتا

تمام دنیا در دستشان جا میگرفت .

 

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .

دنیا برای تو کوچک است ...

 

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی....

کودک کنار گوشی تلفن , در حالی که لبخند در لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت .

 

نایت اسکین
یکی از بستگان خدا





یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا , سرد وبرفی.

پسرک , در حالیکه پاهای برهنه اش را روی برف جابجا میکرد .

تا شاید سرمایه ی برف های کف پیاده رو کمتر آزارش بدهد,

صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.

در نگاهش چیزی موج میزد , انگاری که با نگاهش , نداشته هاش رو از خدا طلب میکرد,

انگاری با چشم هاش آرزو میکرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت , کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که

محو تماشا بود انداخت و بعد رفت به داخل فروشگاه .

چند دقیقه بعد , در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

             آهای,آقاپسر!

پسرک برگشت وبه سمت خانم رفت . چشمانش برق میزد وقتی آن خانم , کفش هارا

به او داد .

پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

شما خدا هستید؟

نه پسرم ,من تنها یکی از بندگان خدا هستم !

آها, می دانستم که با خدا نسبتی دارید!



نایت اسکین


داستان:صمیمیت عشق :


 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم , چتر نداشتیم , خندیدیم , دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلودعشق ورزیدیم

 

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی , چتر آورده بودی , من غافلگیر شدم , سعی میکردی من خیس

نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.

 

سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد میکند , حوصله نداشتی سرما بخوری , چتر را کاملابالای سر خودت گرفتی ,

و شانه راست من کاملا خیس شد.

 

وچند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چس و

چالمان نرود دو قدم از هم دور تر برویم.

 

فردا دیکر برای قدم زدن نمی آیم .

تنها برو!

 

نایت اسکین


مومنان



 پرده ,اندکی کنار فت و هزار راز روی زمین ریخت .

 

رازی به اسم درخت ,رازی به اسم پرنده ,رازی به اسم انسان.

 

رتزی به اسم هر چه که میدانی .وباز پرده فرا آمدوفروافتاد.

 

وآدمی این سوی پرده ماندبا بهتی عظیم به نام زندگی ,که هر سنگ ریزه اش به رازی آغشته

بودو از هر لحظه ای رازی میچکید.

 

در این سوی راز ناک پرده ,آدمیان سه دسته شدند.

 

گروهی گفتند:هرکز رازی نبوده,هرگز رازی نیست ,وراز ها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و

زندگی زیستند.

 

خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت .

 

و گروهی دیگر گفتند:رازی هست ,اما عقل و توان نیز هست . ما راز ها را میگشاییم .و مغرورانه

رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند.خدا گفت :توفیق با شما باد,به پاس تلاشتان پاداش خواهید

گرفت.اما بترسید که در گشودن همان راز نخستین وابمانید.

 

وگروه سوم اما, سرمایه ای جزحیرت نداشتند و گفتند:در پس هر راز ,رازی است ودر دل هر راز

,رازی.جهان راز است و تو رازی و ما راز .تو بگو که چه باید کرد و چه گونه باید رفت.


خدا گفت:نام شما را مومن می گذارم ,خود,شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهید.آنها

دستشان را به خدا دادندوخدا آنان را از لابلای راز ها عبور داد و در هر عبور رازی گشوده شد.

 

وروزی فرشته ای در دفتر خود نوشت :زندگی به پایان رسید.ونام گروه نخست از دفتر آدمیان

خط خورد ,گروه دوم در گشودن راز اولین واماندند و تنها آنان که دست در دست خدا دادند از

هستی راز ناک به سلامت گذشتند.




نایت اسکین


 محاکمه خدا



 





تاریخ : یکشنبه 6 مهر 1393 | 10:37 ب.ظ | نویسنده : hossein m 1 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.