تبلیغات
fun123 - داستان های آموزنده:



رشوه ی هوشمندانه


کشاورز مستاجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت .ماه ها بود که کارشان شده بود

اربده و تیشه بگیر ! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمدند.

تا این که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند . بنابر این پیش وکیلی رفت و از

او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان دهد.

وکیل به او اومید واری زیادی نداد , چون بنابر صحبت های کشاورز , قانون بیشتر طرف

صاحب خانه را میگرفت تا او را.

بلاخره کشاورز به او گفت :"چه طوره برای شام قاضی پیر یک جفت مرغابی سرحال

درست و حسابی بفرستم ."

وکیل با ترس و لرز گفت :"تو چه کار میکنی ؟! این رشوه است !"

کشاورز با شرم و خجالت گفت :"نه بابا , این فقط یه هدیه ی محرمانه است , نه بیشتر."

وکیل جواب داد :"همینه که بهت میگم , اگه میخوای فرصتت رو از دست بدی , این کار و بکن ."

خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد . او پیروز شد !

کشاورز همی تور که دادگاه را ترک میکرد به طرف وکیلش برگشت و گفت :

"مرغابی ها رو فرستادم . "

وکیل گفت : " نه؟!"

کشاورز گفت : "چرا , اما به اسم صاحب خونه م فرستادم ."





نایت اسکین





درخت مقدس :
 

در میان بنی اسرائیل عابدی بود . وی را گفتند : ((فلان جا درختی است و قومی آن را

میپرستند))

عابد خشمگین شد , بر خواست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند . ابلیس به صورت

پیری ظاهر الصلاح , بر مسیر او مجسم شد , و گفت : ((ای عابد , برگرد و به عبادت خود

مشغول شو !))

عابد گفت:((نه , بریدن درخت اولویت دارد ))

مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست .

ابلیس در این میان گفت : ((دست بردار تا سخنی بگویم , تو که پیام بر نیستی و خدا تو را

بر این کار مامور ننموده است , به خانه برگرد , تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم ;

با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است)) ;

عابد با خود گفت:(( راست میگوید , یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگرهم به معاش صرف

کنم.)) و برگشت.

بامداد دیگر روز دو دینار دید و بر گرفت . روز دوم دو دینار دید و بر گرفت .

روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت . باز در همان نقطه ابلیس پیش آمد و گفت:

((کجا؟)) عابد گفت : ((تا آن درخت برکنم ));

گفت:((دروغ است به خدا هرگز نتوانی کند.))

در جنگ آمدند.

ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشی  در دست !

عابد گفت:((دست بدار تا برگردم . اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک , در چنگ

تو حقیر شدم ؟))

ابلیس گفت :((آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد ,

که هر کس کار برای خدا کند , مرا بر او غلبه نباشد ;

ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی , پس مفلوب من گشتی ؟!



نایت اسکین



قشنگ کوچکم

 

گفت : کسی دوستم ندارد , میدانی چقدر سخت است , این که کسی دوستت نداشته باشد؟

تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی .حتی تو حم بدون دوست داشتن .... !

خدا اما هیچ نگفت .

گفت: به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار میدهم .

دنیا را کثیف میکنم.آدم هایت از من میترسند.مرا میکشند برای این که زشتم.

زشتی جرم من است.

خدا هیچ نگفت.

ادامه داد:این دنیا فقط جتی قشنگ هاست .مال گل ها و پروانه ها .مال قاصدک ها.

مال من نیست.

خدا گفت :چرا , مال تو هم  هست.

خدا گفت : دوست داشتن یک گل , دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست

اما دوست داشتن یک سوسک , دوست داشتن ((تو)) کار دشوار است.

دوست داشتن , کاری است آموختنی ;وهمه , رنج آموختن را نمی برند.

ببخش , کسی را که تو را دوست ندارد , زیرا که هنوز مومن نیست , زیرا که هنوز دوست

داشتن را نیاموخته , او ابتدای راه است .

مومن دوست دارد.همه را دوست دارد.زیرا همه از من است.ومن زیبایم.

من زیبایی ام , چشم های مومن جز زیبایی نمیبیند.

زشتی در چشم هاست . در این دایره هر چه که هست نیکوست .


آن که بین آفریده های من خط کشید , شیطان بود.

شیطان مسئول فاصله هاست .

حالا قشنگ کوچکم ! نزدیکتر بیا و غمگین مباش .

قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.


نایت اسکین








طبقه بندی: داستان های آموزنده،

تاریخ : یکشنبه 6 مهر 1393 | 10:46 ب.ظ | نویسنده : hossein m 1 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.