تبلیغات
fun123 - حکایت های بهلول: ارزش سلطنت از دید بهلول :


                                                                            

  • ارزش سلطنت از دید بهلول



روزی بهلول ب هارون الرشیدوارد شد خلیفه گفت :

مرا پندی بده

بهلول پرسید :

اگر در بیابانی بی آب , تشنگی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی

در مقابل جرعه ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه میکنی؟

هارون الرشید گفت:

صد دینار طلا

بهلول پرسید:

اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد ؟

هارون الرشید گفت:

نصف پادشاهی ام را

بهلول گفت:

حال اگر به حبس البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی چه میدهی که آن را علاج کنند؟

هارون الرشید کفت:

نیم دیگر سلطنتم را

بهلول گفت:

پس ای خلیفه , این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است تو را مغرور نسازد

که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.؟


                                      نایت اسکین

 


تعبیر خواب خلیفه


روزی خلیفه بفهلول را احضار کرد که : خوابی دیده ام و میخواهم تعبیرش کنی .

بهلول گفت : چیست ؟

خلیفه گفت : خواب دیدم به جانور وحشتناکی تبدیل شده ام و نعره زنان به اطراف

خود هوجوم میبرم و آنچه از خرد و کلان در سر راه خود میبینم در هم شکسته و

می بلعم.حالا بگو تعبیرش چیست ؟

بهلول گفت : من تعبیر واقعیت ندانم فقط خواب تعبیر میکنم !!!




نایت اسکین



فروختن خانه ای در بهشت

 

آورده اند که روزی زیبده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد

وبا انگشت بر زمین خط میکشید .

پرسید : چه میکنی ؟

گفت : خانه میسازم .

پرسید : این خانه را میفروشی ؟

گفت : آری.

پرسید:  قیمت آن چقدر است؟

بهلول مبلغی ذکر کرد.

زیبده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد.

بهلول زر بگرفت و برفقیران قسمت کرد .

شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده به خانه ای رسید و چون

خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زیبده زوجه ی توست.

دیگر روز هارون ماجرا را از زیبده پرسید .

زیبده قصه ی بهلول را باز گفت .

هارون نزد بهلول رفت و او ر ا دید که با اطفال بازی میکند و خانه میسازد.

گفت: این خانه را میفروشی ؟

بهلول گفت : آری.

هارون پرسید : بهایش چه مقدا است ؟

بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.

هارون گفت: به زیبده به انک چیزی فروختی .

بهلول خندید و گفت : زیبده ندیده خرید و تو دیده میخری میان این دو , فرق بسیار است.




نایت اسکین


احسنت

روزی هارون الرشیدو جمعی از درباریان به شکار رفته بودند.

بهلول نیز با آنها بود....

آهویی در شکار گاه ظاهر شد.

خلیفه , تیری به سوی آهو افکند ولی تیرش به خطا رفت.

و آهو گریخت .بهلول گقت احسنت !!!!!!!!!!!!!!!!!

خلیفه بر آشفت و فریاد زد :مرا مسخره میکنی ؟؟

بهلول گفت :احسنت من برای آهو بود نه برای خلیفه !!!



نایت اسکین




بهلول و طعام خلیفه

آورده اند که هارون الرشید خوان طعامی برای بهلول فرستاد . خادم خلیفه طعام را نزد بهلول آورد و

پیشاوگذاشت و گفت این طعام مخصوصخلیفه استو برای تو فرستاده استتا بخوری . بهلول طعام


را پیشسگی که در آن خرابه بود گذاشت . خادم بانگبه او زد که چرا طعام خلیفه را پیشسگ


گذاردی ؟بهلول گفت: دم مزن اگر سگبشنود این طعام از آن خلیفه استاو هم نخواهد خورد .



نایت اسکین



نشستن بهلول در مسند هارون

 

روزی بهلول وارد قصر هارون شد و چون مسند ( جای ) خلافترا خالی و بلامانع دید فوراً بدون

ترس بالا رفت و بر جای هارون قرار گرفت . چون غلامان خاص دربار آن حال را مشاهده کردند فوراً

بهلول را با ضرب تازیانه از مسند هارون پایین آوردند . بهلول به گریه افتاد و در همین حال هارون

سر رسید ودید بهلول گریه می کند . از پاسبانان سبب گریه بهلول را سوال نمود . غلامان واقعه

را به

عرض هارون رساندند . هارون آنها را ملامت نمود و بهلول را دلداری داد و نوازشنمود . بهلول 

گفت : من بر حال تو گریه می کنم نه بر حال خودم به جهت اینکه من به اندازه چند ثانیه بر جای تو

نشستم ، اینقدرصدمه و اذیت و آزار کشیدم و تو در مدت عمر که در بالای این مسند نشسته آیا

تورا چقدر آزار و اذیتمیدهند و تو از عاقبت امر خود نمی اندیشی ؟



نایت اسکین






طبقه بندی: حکایت های بهلول،

تاریخ : یکشنبه 6 مهر 1393 | 09:53 ب.ظ | نویسنده : hossein m 1 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.