تبلیغات
fun123 - عاشق خجالتی



عاشق خجالتی


وقتی سر کلاس درس نشته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود.

که کنارم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا میکرد.

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو میکردم که

عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.

آخر کلاس پسش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست.

من جزومو بهش دادم . بهم گفت : "متشکرم".

میخوام بهش بگم , میخوام که بدونه , من نمیخوام فقط "داداشی" باشم.

من عاشقشم . اما ... من خیلی خجالتی هستم .... علت رو نمیدونم.

تلفن زنگ زد خودش بود . گریه میکرد.دوستش قلبش رو شکسته بود.

از من میخواست که برم پیشش .نمیخواست تنها باشه.

من هم این کارو کردم , وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم .

تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود.

آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه .

بعد از 2ساعت دیدن فیلم و خردن 3بسته چیپس ,

خواست بره که بخوابه , به من نگاه کرد وگفت:

"متشکرم"

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد گفت:"

قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد".

من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم

که اگر زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم

با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر".

ما هم باهم به جشن رفتیم .

جشن به پایان رسید من پشت سر اون ، کنار در خروجی ،

ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا

واون چشمان همچون کریستالش بود.

آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من

فکر نمیکرد و من اینو میدونستم ، به من گفت :

"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ."

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... .

قبل از این که بتونم حرف دلمو بزنم روز فارغ التحصیلی

فرا رسید، من به اون نگاه میکردم که درست مثا فرشته ها

روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون به من

 توجهی نمیکرد، و من اینو میدونستم ، قبل از این که خونه بره به

 سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ،

با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه ی من گذاشت

و آروم گفت:"تو بهترین داداش دنیا هستی ، متشکرم ".

میخوام بهش بگم , میخوام که بدونه , من نمیخوام فقط "داداشی" باشم.

من عاشقشم . اما ... من خیلی خجالتی هستم .... علت رو نمیدونم.

نشستم رو صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه

من دیدم که "بله " رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.

با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون اینطوری فکر نمیکرد و من اینو میدونستم.

اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت :"تو اومدی؟ متشکرم"

سالهای خیلی زیادی گذشت ....

به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست

توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.

یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،

دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته،

این چیزی هست که اون نوشته بود:

" تمام توجهم به او بود ، آرزو میکردم که عشقش برا من باشه.

اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمیخوام

فقط برا من یه داداشی باشه

من عاشقش هسنم .

اما ... من خجالتی ام ... نمیدونم ...

همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره ..... .



ای کاش این کارو کرده بودم!!!!


تاریخ : پنجشنبه 10 مهر 1393 | 04:59 ب.ظ | نویسنده : hossein m 1 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.