تبلیغات
fun123 - تله موش



و






موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سرو صدا برای چیست.

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : "کاش این یک غذای حسابی باشد "

اما همین که بسته را باز کرد ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛

چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود .

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر را به بقیه حیوانات بدهد.

او به هر کسی که میرسید میگفت:"توی مزرعه یک تله موش آورده اند

صاحب مزرعه یک تله موش خریده است...."!

مرغ با شنیدن این خبر بالهایش را تکان داد و گفت :

" آقای موش ، برایت متاسفم .  از این به بعد خیلی باید

مواظب باشبی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ،

تله موش هم ربطی به من ندارد."

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سر داد و گفت :"

آقای موش من فقط میتوانم دعایت کنم که توی نله نیفتی ،

چون خودت خوب میدونی که تله موش ربطی به من ندارد.

مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود."

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ،

به سراغ گاو رفت .

اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت :"

من که تا به حال ندیده ام گاو توی تله موش بیفتد!"

او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.

سر انجام موش نا امید از هر جا به سوراخ خودش برگشت.

و در این فکر بود که اگر زمانی در تله موش بیفتد چه میشود.

در نیمه های شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید.

زن مزرعه دار به سرعت بلند شد و به سراغ انباری رفت تا موش را که در

تله اوفتاده ببیند.

او در تاریکی متوجه نشد که آنچه که در تله موش تلاقی میکند موش نیست

بلکه یک مار خطرناک است.که دمش در تله گیر کرده است.

همین که زن به تله موش نزدیک شد .مار پایش را نیش زد و

صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد.

صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت،

وقتی زنس را در این حال دید فورا زنش را به بیمارستان برد.

بعد از چند روز ححال وی بهتر شد.اما روزی که به خانه برگشت هنوز تب داشت.

زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :

"برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست."

مزرعه دار که رنش را خیلی دوست داشت به سراغ مرغ رفت

و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هر چه صبر کردند تب بیمار قطع نشد.

بستگان او شب و روز به خانه او رفت و آمد میکردند تا

جویای حال او باشند.

برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را قربانی کند تا با گوشت آن

برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روز ها میگذش و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر میشد.

تا این که یک روز صبح در حالیکه از درد به خود میپیچید از دنیا رفت.

و خبر مردن او به سرعت در روستا پیجید.

افراد زیادی در مراسن خاکسپاری او شرکت کردند . بنا براین مرد

مزرعه دار مجبور شد از گاو هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان

دور و نزدیک تدارک ببیند.

حالا، موش به تنهایی در مزرعه میگردید و به حیوانان زبان بسته ای

فکر میکرد که کاری به کار تله موش نداشتند.



نتیجه ی اخلاقی:

اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش اومده

و ربطی هم به تو نداره ،

کمی بیشتر فکر کن . شاید خیلی هم بی ربط نباشه !



تاریخ : پنجشنبه 10 مهر 1393 | 09:13 ب.ظ | نویسنده : hossein m 1 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.